باز افتادم تو اون چرخه باطل...

لعنت به من...

غلبه بر ترس

امروز صبح با گلو درد و بدن درد بیدار شدم. رفتم دانشگاه کلاس صبح رو رفتم ولی دو تا عصری رو نتونستم داشتم میمردم از درد. کلاس ساعت ۲ رو رفتم ولی به استاد گفتم حالم خوب نیست و رفتم تو نمازخونه دراز کشیدم به کلکسیون بیماریم تب و لرز هم اضافه شده بود!

دیگ اسنپ گرفتم و برای اولین بار تنهایی رفتم دکتر (شاید خنده دار باشه ولی من تا حالا جرات تنهایی دکتر رفتن رو نداشتم 😂) و گفتم دیگ باید بزرگ شم! یه سرم هم نوش جان کردم و برگشتم خونه

ولی متاسفانه اسم بیمه رو یادم نبود و آزاد حساب کردن /:

تزریقاتیه یه آقایی بود با خنده گفت ولی خدایی ۲۱۴ تومن درد داره چرا بیمه نگفتی گفتم نمیدونستم چیه (بعد یادم افتاد ولی اون لحظه یادم نبود) دیگ بنده خدا تو آشغالا دنبال قبض گشت و مهر زد و بهم داد گفت اینو ببر

یه آقای دیگ اومد سرم رو وصل کنه هر کاری می‌کرد رگم پیدا نمیشد دیگ به اون آقاهه گفت و خیلی خوب رگ گرفت ک باز دمش گرم خدا خیرش بده

ولی برای من ک استرسی ام پیشرفت خوبی بود امروز

حالمم شکر خدا بهتره

خسته ام

امتحان دارم ، مادرم عمل کرده و مهمان میاد خونمون

تا اینجا اوکیه ولی فکرش داره بیچارم میکنه!

کاش خودش میومد انفالو می‌کرد و راحتم می‌کرد

این دو دلی داره دیوونم میکنه

نمیدونم اون الان تو چه حالیه

نمیدونم کی بیشتر مقصره چون جفتمون اشتباه کردیم شاید من بیشتر...

من تموم کردم ولی از قبل از طرف اون تموم شده بود فقط من خداحافظی کردم .

توان نوشتن اینکه چی شد رو ندارم فقط نمیدونم باید چیکار کنم تقریبا ۳ ماه گذشته ...

من خیلی خستم

مدتیه به مردن خودم که فکر میکنم دلم میگیره چون وقتی بمیرم به جز خانواده ام کسی ناراحت نمیشه در حقیقت منظورم اینه ک کسی منو انقد دوست نداره که از نبودنم دلش بگیره...

یا زبونم لال به مرگ پدر و مادرم گاهی فکر میکنم و از حس ترحم و ناراحتی بقیه دلم خیلی میگیره اینکه بقیه اعضای خانواده حتی اگ من ناراضی باشم و نخوام مجبورن و میان پیشم و از کار و زندگی میوفتن

میدونم فکر کردن به این چیزا درست نیست و فقط از نظر روحی داغون میشم ولی مدتیه ذهنمو درگیر کرده و اشکمو در میاره

همه رو برق میگیره منو…

بدترین کاری که آدم میتونه بکنه اینه ک وقتی با یکی تموم میکنه شمارشو پاک نکنه و از همه مهم تر آنفالو نکنه!

من متاسفانه اینکار رو نکردم و پشیمونم و الان دارم تیکه میشنوم از اقا (:

اومده استوری گذشته نوشته کلاغ که قهر میکنه هزار تا گردو به نفع باغبونه والا بخدا ، بعد دو تا از دوستاش که میدونستن جریان رو هم تگ کرده.

الان موندم ناراحت باشم ، عصبانی باشم ، بخندم یا چی؟

سنش هم کم نیست اخه این رفتارا چیه ، اگر میخواستم برگردم هم انقد ک منو کوچیک کرده و غیر مستقیم توهین کرده بهم تو استوریا ک دیگ دلم نمیخواد

یکم دیگ پیش بره دیوونه میشم البته حقمه وقتی تو رودربایستی موندم و از همه جا محوش نمیکنم!

امتحان

خدایی من دانشجوی تنبل و ضعیفی نیستم. هر ترم الف میشم.

سر همه امتحان ها هم خدایی دستمو باز میزارم و به همه هم میرسونم.

امروز که امتحان داشتیم یکی از دوستام ردیف دوم برام جا گرفته بود رفتم اونجا نشستم بعد یکی دیگه از دوستام که همیشه ردیف اول مینشست اومد نشست پیش من بعد شروع کردیم به صحبت چون دوتاییمون قبلش ارائه داشتیم ، داشتیم میگفتیم ک چیزی یادمون نمیاد برای امتحان بعد خندید گفت با کمک هم مینویسیم. تایم امتحان استاد یه سوال داد ک خودش به اندازه ۱۰ سوال بود. من یه قسمتش رو فراموش کرده بودم اومدم ببینم رو دستش که چی میشه جوابش که بقیه اش رو خودم بنویسم یه کاغذ گذاشت رو جواباش😐. من ک چیزی نگفتم و جواب هم خودم یادم اومد و نوشتم و به اون یکی دوستمم رسوندم ولی واقعا ازش ناراحت شدم.

حالا اگه میدیدم چیزی ازت کم می‌شد؟ نمیدونم من ساده ام که میزارم همه بنویسن از رو دستم و تا جایی ک بتونم میرسونم به بقیه یا این دختره دیگ زیادی جدی گرفته بود...

هفته سخت

از چهارشنبه تا امروز ظهر خونه نبودم ، تنبلی کردم و درس نخوندم . الان من موندم و کوله باری از کنفرانس و امتحان

خلاصه نویسی برای ارائه فردا رو تازه تموم کردم و حقیقتا خسته ترینم. باید بخونمش ولی حوصله اش رو ندارم. کلاس بعدیش هم امتحان دارم و اونم الحمدالله هیچی نخوندم (: هفته گذشته میخواست بگیره که بچه ها گفتن نگیر و از بخت بد من افتاد این هفته (خودمم بدم نیومد البته 🚶🏻‍♀️). یکشنبه هم باز دوباره امتحان دارم و اینو ک دیگه هیچی ازش نمیدونم و حسابی عقبم .

هفته بعدش هم یه امتحان بسی سنگین دارم با یه استاد سختگیر که خدا بخیر بگذرونه💔

این ترم خیلی داری بد پیش میریااااا 🤦🏻‍♀️

+حالا فردا چی بپوشم؟

#سوتی

طی ۴۸ ساعت گذشته من ۵ ساعت خوابیدم.

امروز صبح اومدیم یه شهر دیگه دکتر برای مادرم.

صبحونه نخورده بودم رفتم یه چیزی بگیرم بخورم ، خواستم برم تو سوپری در نداشت نمیدونم اسمش چیه پلاستیکه وسطش آهنربا است ، از اونا بود. منم یه نگاه به اینورش کردم به نگاه به اونور با خودم گفتم خدایا این چجوریه بعد متوجه شدم از وسطش باید برم داخل 😐 نگاه فروشنده و یه آقای جوونی که اونجا بود هیچوقت یادم نمیره ، پسره با خنده گفت عیبی نداره بخاطر کم خوابیه (اخه صبح زود بود)🫠😂 بعد رفتم شیر کاکائو بردارم هر چی نگاه میکردم پیدا نمیکردم از فروشنده پرسیدم دارین؟ گفت بله گفتم پس چرا نمیبینم گفت چون یخچال رو اشتباهی اومدی ، تو اون یکیه 😐😂 درحالیکه بزور داشتم خنده و خجالتم رو کنترل میکردم گذاشتم حساب کنه خودشم خنده اش گرفته بود بعد یکی یکی داشت توضیح میداد مثلا این چیپس چیلی هست که یعنی تنده 😐😂🤦🏻‍♀️

رمزمو قبل از اینکه بپرسه گفتم خندید فک کردم باز سوتی دادم بعد گفتم رمزمه ، گفت یه قرن پیش (۱۳۰۰رمزمه) منم لبخند زدم و فرار کردم تا بیشتر گند نزدم.

شاید چیز عجیبی نباشه ولی خب واقعا خجالت اور بود برام این حجم از گیجی! 😮‍💨