عروسی رفیق قدیمی

فرداشب حنابندون یکی از دوستامه و شنبه شب هم عروسیشه.

دعوت شدم ولی راستش ته دلم یه جوریه از اینکه میخوام دوستای قدیمیم رو ببینم! دوستای دوران مدرسه!

شنبه که دانشگاهم و احتمالا نمیتونم برم عروسی رو ولی حنابندون رو مامانم میگه حداقل برم.

راستشو بخوام بگم خوشحالم از اینکه برای عروسی نیستم...

کاش واسه حنابندون هم نبودم یا دعوت نشده بودم...

خیلی آدم بدی ام بخاطر این حرفم ، میدونم .

ولی بخدا ک حوصله الکی شاد بودن رو ندارم (:

عذاب وجدان دارم بخاطر این افکارم...!

رفیق

نمیدونم دوست صمیمی دارین یا تا حالا داشتین...

من دو تا دوست صمیمی دارم (دیگه باید بگم داشتم) خیلی به هم نزدیک بودیم نمیدونم چجوری توضیح بدم ک چقد صمیمی بودیم مخصوصا با یکیشون بسیار بسیار رابطه نزدیکی داشتم.

نمیدونم چی شد بخاطر وارد شن به دنیای بزرگسالی یا چی بود که از هم فاصله گرفتیم.

راستشو بگم دوست صمیمی ام دوست های صمیمی دیگه ای داره (:

رابطه اش با اونا حس میکنم خیلی نزدیک تره تا به منو اون دوستم.

به همین دلیل سعی میکنم کمی فاصله بگیرم حقیقتا نمیتونم ببینم با اونا رابطه نزدیکی داره ولی ما دیگه مثل قبل نیستیم 🙂 گله ای هم ندارما خب نمیخواد اجبار ک نیست...

تازگیا عقد هم کرده و دعوتم کرد و رفتم ولی الان خجالت میکشم بهش پیام بدم.

خواهر زاده ام الان ازم پرسید دوست صمیمی داری؟ گفتم دیگه نه!

دلم میخواد الان بهش پیام بدم و بگم لعنتی دلم خیلی برات تنگ شده درسته که من دوست صمیمی تو نیستم ولی تو هنوز بهترین رفیق منی!