مزخرف نویس!

دچار روزمرگی شدم

کل تابستون رو تو اتاقم بودم ، یا خواب بودم یا فیلم و سریال میدیدم یا در حال غصه خوردن بودم!

راستش یادم رفته خوشحال بودنو! خیلی وقته که از ته دلم شاد نبودم و حالم خوب نبوده

نمیدونم من زیادی داغونم یا واقعا انگار راستی راستی گرد غم پاشیدن همه جا...

نکن!

نمیدونم چه دردیه وقتی استوری میذارم بعدش حس بدی بهم دست میده و دوست دارم پاکش کنم!

کاش پاک نکنم ایندفعه رو ):

دوتاش مزخرفه! ولی خب…

کاش الان استرس نتیجه کنکور رو داشتم و بخاطرش غصه میخوردم نه فکر یه ... که منتظر جواب پیامش باشم و بیش از ۱۰ ساعت گذشته باشه و هیچی نگفته باشه!

لعنت به این حس که مثل برزخ میمونه کاااااش هیچکس دچار همچین حسی نشه ): قبول دارم که کنکور هم روان ادمو نابود میکنه خودمم چند سال کنکوری بودم و میدونم.

امیدوارم همه کنکوری ها برسن به جایی که لیاقتشو دارن و هییییچکس هم گیر یه آدم اشتباه نیوفته .

خستمه

تا فک میکنم همه چی اوکیه یهو یه اتفاقی میوفته که همه چی بهم میریزه!

شرایط خوبی ندارم هیچی خوب پیش نمیره حالم از نظر روحی خوب نیست و دارم سعی میکنم حالمو بهتر کنم و کمتر به خودم سخت بگیرم ولی خب نمیشه ، دارم له میشم .

دیگه دوست نداشتم راجب این موضوع چیزی بگم ولی دوباره حس مزخرف بی محلی بهم داره دست میده. سلامت روانمو دارم به فنا میدم.

داستان این گرفتاری

حدود یه سال پیش من حس میکردم که به یه نفر علاقه دارم ولی خب رسیدن بهش از محالات بود چند ماهی گذشت و حسم کم شده بود طی یه اتفاق من یهویی قرار شد با دانشگاه برم مشهد اونجا که رفتم (با اینکه من اصلا آدمی نیستم که اعتقاد قوی داشته باشم ) ولی با تمام وجودم خواستم که اگه صدامو میشنوه کمکم کنه که اگه آدم مناسبی نیست ازش دل بکنم کامل و یه آدم خوب سر راهم قرار بده.

یه ماه گذشت و من واقعا ازش دل کنده بودم (هیچی هم بینمون نبود فقط یه حس مسخره از طرف من بود) من با یکی آشنا شدم . پسره خیلی تلاش می‌کرد و یه جورایی قصدش جدی بود ولی من میترسیدم اخه تجربه هم نداشتم خیلی سخت اعتماد میکردم ولی ما هر روز با هم در ارتباط بودیم (آدم حسابی و مودب بود) دو ماهی گذشت پدرش بیمار شد و بعد یه ماه بیمارستان بودن فوت کرد. من تو این مدت هواشو داشتم با اینکه ازش دور بودم. یه مدت پیام ندادم ببینم اون پیام میده یا نه دیدم خبری نشد دوباره خودم پیگیر شدم میگفت حالم خوب نیست که حق میدادم بهش شرایط سختیه واقعا ، ولی الان حتی از اون موقع هم ارتباطمون کمتره پیام میدم سین میکنه بعضی وقتا چیزی نمیگه . دو ماه گذشته از فوت پدرش نمیدونم هنوز بخاطر اون حالش بده یا دیگه از من خوشش نمیاد . دیروز خیلی حالم بد بود قسم خورده بودم اگه جوابمو نده تمومش کنم و یکی از دوستان بلاگفا ذکری هم گفتن که اونم خوندم ولی دیشب جواب داد و صحبت کردیم. باز میگفت مشکل تو نیستی و من یه قسمتی از روحم که مربوط به یه سری چیزا بوده مرده! از طرفی هر کاری میکنم که بتونم کمکش کنم حال و روزش بهتر بشه خودش جلو نمیاد

من دیروز امام حسین و حضرت عباس رو قسم دادم گفتم یا نشون بده که آدم مناسبیه بمونم باهاش یا کمکم کن بتونم امشب تموم کنم همه چی رو . که قسمت بود ادامه بدم ولی اخه چیکار کنم که اینجوری نباشه دلم براش میسوزه ولی دلم برا خودمم میسوزه با این بی محلی کردن ها

دوستان اگر تا آخر خوندید ممنون میشم راهنمایی کنید که چیکار کنم ؟ کسی تجربه مشابهی داشته که چجوری میتونم کمش کنم؟

خیلی داغونم

خیلی خستم نمیدونم چرا داره اینجوری باهام رفتار میکنه

درسته بچگی کردم واسه بعضی چیزا ولی واقعا حقم این رفتار نیست

اگه تا فردا درست حسابی جوابمو نداد همه چی رو پاک میکنم

من اعتقاد قوی ندارم ولی امروز روز تاسوعاست کاش معجزه بشه بتونم کنار بیام با این قضیه

مدتیه شب و روز ندارم خوابم افتضاحه دارم میمیرم

نمیدونم کسی میخونه یا نه اگر میخونید‌‌ لطفا برام ارزو کنید که همه چی خوب بشه برام 😭