حدود یه سال پیش من حس میکردم که به یه نفر علاقه دارم ولی خب رسیدن بهش از محالات بود چند ماهی گذشت و حسم کم شده بود طی یه اتفاق من یهویی قرار شد با دانشگاه برم مشهد اونجا که رفتم (با اینکه من اصلا آدمی نیستم که اعتقاد قوی داشته باشم ) ولی با تمام وجودم خواستم که اگه صدامو میشنوه کمکم کنه که اگه آدم مناسبی نیست ازش دل بکنم کامل و یه آدم خوب سر راهم قرار بده.
یه ماه گذشت و من واقعا ازش دل کنده بودم (هیچی هم بینمون نبود فقط یه حس مسخره از طرف من بود) من با یکی آشنا شدم . پسره خیلی تلاش میکرد و یه جورایی قصدش جدی بود ولی من میترسیدم اخه تجربه هم نداشتم خیلی سخت اعتماد میکردم ولی ما هر روز با هم در ارتباط بودیم (آدم حسابی و مودب بود) دو ماهی گذشت پدرش بیمار شد و بعد یه ماه بیمارستان بودن فوت کرد. من تو این مدت هواشو داشتم با اینکه ازش دور بودم. یه مدت پیام ندادم ببینم اون پیام میده یا نه دیدم خبری نشد دوباره خودم پیگیر شدم میگفت حالم خوب نیست که حق میدادم بهش شرایط سختیه واقعا ، ولی الان حتی از اون موقع هم ارتباطمون کمتره پیام میدم سین میکنه بعضی وقتا چیزی نمیگه . دو ماه گذشته از فوت پدرش نمیدونم هنوز بخاطر اون حالش بده یا دیگه از من خوشش نمیاد . دیروز خیلی حالم بد بود قسم خورده بودم اگه جوابمو نده تمومش کنم و یکی از دوستان بلاگفا ذکری هم گفتن که اونم خوندم ولی دیشب جواب داد و صحبت کردیم. باز میگفت مشکل تو نیستی و من یه قسمتی از روحم که مربوط به یه سری چیزا بوده مرده! از طرفی هر کاری میکنم که بتونم کمکش کنم حال و روزش بهتر بشه خودش جلو نمیاد
من دیروز امام حسین و حضرت عباس رو قسم دادم گفتم یا نشون بده که آدم مناسبیه بمونم باهاش یا کمکم کن بتونم امشب تموم کنم همه چی رو . که قسمت بود ادامه بدم ولی اخه چیکار کنم که اینجوری نباشه دلم براش میسوزه ولی دلم برا خودمم میسوزه با این بی محلی کردن ها
دوستان اگر تا آخر خوندید ممنون میشم راهنمایی کنید که چیکار کنم ؟ کسی تجربه مشابهی داشته که چجوری میتونم کمش کنم؟