دورهمی

چند مدت پیش یکی‌ از عمه هام یه گروه زد توی واتساپ برای اینکه همه فامیل پدری دور هم باشیم. و بعد از یه مدت قرار بر این شد که هر هفته بریم خونه یکی از عمه ها یا عمو ها فقط هم به صرف چای و شیرینی که نوه ها و نتیجه ها همدیگه رو بشناسن.

دو دوره از این دورهمی برگزار شد، با اینکه هر هفته ممکنه همه نتونن بیان و هی آدما کم و زیاد میشن ولی بخوام صادقانه بگم واقعا روحیه آدم عوض میشه و خوش میگذره...

حالا هفته بعد خونه ما قراره برگزار بشه ((:

نه تنها روحیه ام بهتر شده بلکه خیلی ارتباط اجتماعی ام هم پیشرفت کرده (؛

اره خلاصه نمیدونم تا کی ادامه پیدا میکنه یا اصلا ادامه پیدا میکنه یا نه ولی تا اینجاش که خوب بوده.

•تنها نکته منفی ماجرا اینه ک بنده سرما خورده بودم یه کوچولو و دیشب موقع خداحافظی بیشتر سردم شد و امروز پیشرفت کرده 🫠.

نمیدونم

به قول شاعر:

از تو چه پنهان عاشقت بودم

از دل نه از سلول سلولم

با تو جهانم تازه تر میشد

از روزهای طبق معمولم

نمیدونم چیکار کنم انگار دارم خفه میشم

مجبور شدم انفالو و ریمو کنم چون دیگه در توانم نبود تحمل این حسی که معلوم نبود چیه.

۱۱ روز میشه که دیگه هیچی ما رو بهم وصل نمیکنه.

وقتایی که دلم براش تنگ میشد استوری میذاشتم و دلخوش بودم به همون سین زدنش. میدونم شاید عجیب و خنده دار باشه ولی همون برام کافی بود ولی امان از وقتی که اون استوری میذاشت ، دل و رودم بهم میریخت قبل از دیدنش که ای وای یعنی چی گذاشته! بعدشم شروع میکردم به تحلیل استوریش که یعنی منظور و هدفش چی بوده! اشکم در میومد!

الان که دلم براش تنگ شده نمیفهمم چه غلطی کنم ، اصلا نمیفهمم اونم دلش برام تنگ شده یا نه ، اصلا نمیدونم حتی منو یادشه یا اصلا براش مهم نیست که دیگه نیستم.

راستش هر روز و هر لحظه دارم فکر میکنم کااااااااش یهویی یه جا همو ببینیم ، کاش کاش کاش اتفاق بیوفته یا حتی بیاد بهم پیام بده!

البته میدونم که این اواخر اصلا براش مهم نبودم و نیستم.

یعنی چقدر میگذره ک دیگه نسبت بهش بی تفاوت بشم؟ نکنه هیچوقت نشه...!

شبای دلتنگی

الان که حسابی دلم براش تنگه داشتم به این فکر میکردم که منو یادشه یا نه! بعد یاد اون متنه افتادم که میگفت

+دلم براش تنگ شده ولی نمیدونم اون منو یادشه یا نه

_تو اونو فراموش میکنی؟

+نه

_چرا؟

+چون دوستش دارم...

_جوابش همینه ، اونم اگه دوستت داشته باشه تو رو یادش نمیره!

مثبت یا چی؟!

امروز صبح که بیدار شدم یه اتفاقی افتاده بود که کمی تروما های بچگیم رو از بخش ناهشیار به هشیار آورده بود و حسابی بغضی شده بودم.

رفتم دانشگاه و خداروشکر اون موضوع فراموشم شد کلاس اول با موفقیت تموم شد ، کلاس دوم میانترم روخوانی قرآن داشتم استرس داشتم ایه اول رو ک خوندم همینجور ادامه دادم ایه سوم از شدت استرس گیج شدم یهو گفتم استاد استرس گرفتم لطفا بزارید از اول این ایه رو بخونم دیدم زل زده بهم بچه ها هم دارن میخندن گفتن استاد خیلی وقته بهت گفته کافیه ولی تو همینجور داری ادامه میدی 😂 استاده هم به شوخی گفت تا قرآن رو ختم نمیکردی ول کن نبودیا🤭 و بعله نمره کامل رو گرفتم😎

کلاس بعدیم رو با تشویق پ پیچوندم و رفتیم بیرون و حسابی خوش گذشت راستش تا حالا تجربه پیچوندن نداشتم بعد این همه سال و عذاب وجدان داشتم ک الان اوکی ام ((((((: (یه کوچولو تو این زمینه مثبت تشریف دارم🫣)

کلاس آخرمم دیر رسیدیم ولی مشکلی نداشت استاد گیری نیست.

در کل روز خوبی بود بعد از گذروندن این روزای سخت خیلی بهم چسبید.

و خدا رحم کند این همه دلتنگی را…

این روز و شبا تا مدتی قراره خیلی سخت بگذره

کاش بتونم طاقت بیارم و کار اشتباهی نکنم

میدونم تصمیم درست همین بود ولی کاش تصمیم درست این نبود...

نفس های آخر

این روزا سخت میگذره ، دقیقا از اون روزاییه که دلم میخواد از همه فاصله بگیرم و حس میکنم همه از من بدشون میاد و باهام حال نمیکنن.

دلم میخواد دانشگاهم تموم شه. ولی بعد با خودم میگم خب وقتی رفتی سر کار چی؟ میخوای چیکار کنی؟ مشکل دانشگاه نیست مشکل دقیقا خودمم.

اصلا بزار همه ازم متنفر باشن ، کاش انقد سخت نگیرم به خودم

نمیدونم شما هم اینطوری هستین یا نه ولی من از نگاه و رفتارا یه سری چیزا برداشت میکنم.

مثلا میدونم ش که حتی نمیدونم چرا یه خورده باهام سرد شده! و میدونم پ هم دوست داره بره سمتش!

من دیگه قید همه رو زدم و هیشکی برام مهم نیست از تنهایی هم نمیترسم ولی یه خورده تو محیط دانشگاه برام سخته تنها باشم.

کاش زودتر این روزای نحس تموم بشه! کاش منم این اخلاقای مزخرفم رو بتونم بزارم کنار!

دختر چرا نمیفهمی که وجودت کافیه انقد دنبال اثبات خودت نباااااش.