امروز صبح که بیدار شدم یه اتفاقی افتاده بود که کمی تروما های بچگیم رو از بخش ناهشیار به هشیار آورده بود و حسابی بغضی شده بودم.

رفتم دانشگاه و خداروشکر اون موضوع فراموشم شد کلاس اول با موفقیت تموم شد ، کلاس دوم میانترم روخوانی قرآن داشتم استرس داشتم ایه اول رو ک خوندم همینجور ادامه دادم ایه سوم از شدت استرس گیج شدم یهو گفتم استاد استرس گرفتم لطفا بزارید از اول این ایه رو بخونم دیدم زل زده بهم بچه ها هم دارن میخندن گفتن استاد خیلی وقته بهت گفته کافیه ولی تو همینجور داری ادامه میدی 😂 استاده هم به شوخی گفت تا قرآن رو ختم نمیکردی ول کن نبودیا🤭 و بعله نمره کامل رو گرفتم😎

کلاس بعدیم رو با تشویق پ پیچوندم و رفتیم بیرون و حسابی خوش گذشت راستش تا حالا تجربه پیچوندن نداشتم بعد این همه سال و عذاب وجدان داشتم ک الان اوکی ام ((((((: (یه کوچولو تو این زمینه مثبت تشریف دارم🫣)

کلاس آخرمم دیر رسیدیم ولی مشکلی نداشت استاد گیری نیست.

در کل روز خوبی بود بعد از گذروندن این روزای سخت خیلی بهم چسبید.