۳۶۵-۱

فردا عصر میشه یک سال!

لعنتی یک ساله که باهاش آشنا شدم

ولی الان اصلا وضعیتمون مشخص نیست

عین دو تا دوستیم که بعد هر چند وقت یه پیامی رد و بدل میشه بینمون که اغلب هم از طرف منه!

این روزا درگیره ولی راستش دلم میخواد فردا عصر بهش بگم پارسال این موقع رو یادته؟ ولی میترسم گند بزنم!

حقیقتا یه حالیم نه خوبم نه بد.

دقیقا در نمیدونم ترین حالت ممکنم...

Why?

_ یه روز صبح از خواب پا میشی و میبینی فراموشش کردی، میبینی خیلی وقته به یادش نیوفتادی، لست سین تلگرامش رو چک نکردی، فالوور های اینستاگرامش رو بالا پایین نکردی، یه روز صبح از خواب پا میشی و میبینی از طلسمش رها شدی !

+ پس چرا اون روز برای من اتفاق نمیوفته؟

امشبم مثل همیشه…

از خریت خودم خنده ام میگیره !

بعضی وقتا یه سری کارا میکنم که واقعا بعد از یه مدت که بهش فکر میکنم میگم واقعا اون لحظه انگار عقلمو اجاره که نه کامل فروختمش !

باز افتادم تو چرخه باطل ، مثلا میخواستم ایندفعه همه چی رو درست کنم ولی انگار هیچی مثل قبل نمیشه .

نمیدونم خدا رو چجوری قسم بدم ، اصلا به کی رو بزنم که دستمو بگیره کمکم کنه بفهمم چه غلطی باید بکنم ...

کاش یکی بود ذهن ادمارو میخوند میتونستم ازش بپرسم چیزی که این همه مدت پدرمو در آورده

حقیقتا دیگه توان ندارم کاش همه چی مثل قبل شه این روزا عجیب سخت میگذره

سرمای بد موقع

چند روزیه که سرما خوردم ولی بخاطر امتحانای دانشگاه دارو نمیخورم و دکتر هم نرفتم چون گفتم شاید خوابم ببره

فردا آخرین امتحانمه داشتم به بابام میگفتم بعد که برگشتیم بریم داروخونه دارو بگیرم

مامانم گفت فردا بعد امتحانش ببرش دکتر /:

منم گفتم نیازی نیست حالا مگه قراره چی بده یه قرص و شربت که فردا خودم می‌خرم

که باز به بابام تاکید کرد ببرش و بابا هم گفت باشه 😐

حالا با این موضوع دکتر رفتن کاری ندارم دلیل دوست نداشتنم اینه ک یکی از دوستام شده تزریقاتی درمانگاهی که ما میریم و منم به شدت معذبم :|

وقتی مامانم گفت و تاکید کرد به شدت داشتم کفری میشدم ولی تحت هیچ شرایطی فردا نمیرم دکتر! از طرفی با بابام هم راحت نیستم فردا مخالفت کنم!😑

از وقتی رفتم دانشگاه کلا با شهر خودم غریبه شدم کلا تردد کردن تو شهر برام سخته بخصوص چون کوچیکه! حتی از آدمای آشنا هم فراری ام...