خستگی های این روزها

این ترم خیلی بد انتخاب واحد کردم

کلاسام خیلی فشرده اس ، البته ترم قبل هم همینطور بود ولی چون کوتاه بود خیلی بهم فشار نیومد

ساعت ۴ امتحان داشتم امروز و فردا هم دوباره ساعت ۱۰ امتحان دارم و الان به معنای واقعی کلمه خسته ام و توان خوندن ندارم.

جمعه خونده بودمش ولی متاسفانه چیزی یادم نیست و مجدد باید خونده بشه.

از طرفی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته و داغونم.

کاش این عادت بدی که واسه همه چی خودمو عذاب میدم و همیشه احساس گناه دارم رو کنار بزارم...

دیگه چیزی ازم باقی نمونده تیکه تیکه کردم خودمو با وسواس فکری 🤦🏻‍♀️

خیلی تغییر کردم

من آدمی بودم که اضطراب متحرک بود. اگه امتحان یا ارائه داشتم خودمو داغون میکردم یه جوری بودم که همه متوجه میشدن. دلیلش؟ نمیخواستم معدلم پایین بیاد

دیگه انصافا همچین دغدغه ای وقتی دانشجویی خیلی مسخره است

ولی الان شنبه و یکشنبه امتحان دارم درست حسابی نخوندم و برام مهم نیست. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت

خوشحال از اون جهت که دیگه خودمو عذاب نمیدم

ناراحت از این جهت که معلوم نیست چه بلایی سرم اومده که دیگه آب سرم گذشته و بیخیال همه چی شدم

هر شب با خودم میگم کاش فردا دیگه بیدار نشم ولی صبح باز چشامو باز میکنم و به ناچار ادامه میدم.

هیچ انگیزه ای دیگه ندارم

این دیگه واقعا ترسناکه...

من حسودی میکنم…

راستش تا این سن که رسیدم تجربه نکردم دوست داشته شدن رو...

بنظرم خیلی حس خوب و جالبیه یه نفر دوستت داشته باشه یه جوری که انگار آسمون باز شده و تو افتادی پایین.

یکی که بهت احترام بزاره و براش مهم باشی و صد البته این کار ها و حس ها دو طرفه باشه.

یکی که صبح به عشق اون بیدار شی و شب با فکر اون بخوابی.

راستش این حس رو تجربه کردم ولی دوام نداشت حس میکنم یه طرفه بود و بخاطرش خیلی اذیت شدم.

یکم دلم گرفته این روزا بابت این موضوع ، کاش یکی بود میتونستم ازش بپرسم واقعا هیچ حسی بهم نداره؟ نکنه من اشتباه کردم؟ یکی که بدونه ، کاش کسی میدونست...

اگه همچین ادمی دارین تو زندگی که دوستتون داره و دوستش دارین ، حلالتون باشه.

آقا راستی راستی خوشبحالتون (:

عقد دوست صمیمی ام

الان خبر داد دو هفته دیگه عقدشه و خودشم شوک بود چون تازه خبر دادن خانواده داماد بهش.

حالا اون عروسه اضطراب داره من چه مرگمه که آشوبه تو دلم اخه دختر مگه عقد توعه داری میمیری؟

مدتیه حال روحی ام اصلااااا خوب نیست دارم دیووونه میشم بخاطر یه سری مسائل که هنوز تموم نشده ، الان این دو موضوع ترکیب شده با هم و داره اشکم در میاد

باید با تراپیستم صحبت کنم دوباره.

کی انقد بزرگ شدیم ک دوستم متاهل بشه ، یعنی دیگه اون خل بازیا تعطیله؟ جدی جدی؟ من هم اون فرد رو از دست دادم و هم رفیق صمیمی ام رو !

من واقعا حالم بده

Again

مدتی بود اینجا چیزی ننوشته بودم دلیلش هم این بود که دست و دلم به نوشتن نمیرفت. اینجا پناه خستگیام و حال بدیامه ، همیشه وقتی دلم میگیره اینجا خودمو خالی میکنم . ولی انقد این مدت داغون بودم و اتفاقات تلخی برام افتاد که حتی توان نوشتن هم نداشتم . الان که اومدم بنویسم دیدم نوشته بودم از خودم متنفرم ، دیگه توان نداشتم برای نوشتن ادامه اش و رهاش کردم تا امروز ... گمونم اون روز خیلی تحت فشار بودم (:

راستش حال دلم خوب نیست بزور سر پام به قول نامجو من حال ادامه دادن ندارم صادقانه ! بزور دارم ادامه میدم و چقدررررر من الان دارم این جمله رو زندگی میکنم.

یه کاری کردم که هنوز موندم درسته یا غلط ، یه حسی بهم میگه خراب کردی دختر همه چی رو داغون کردی ولی یه حس دیگه میگه سخت بود ولی باید انجام می‌شد...

هیچی نمیدونم فقط میدونم که توانی برام نمونده

فردا هم از صب تا عصر کلاس دارم و صبح زود باید بیدار شم «راستش حوصله دانشگاه رفتن هم ندارم ولی مجبورم برم»