35.

دیروز همین موقع ها تو بازی با یکی آشنا شدم کلی در موردش جست و جو کردم هر چی تا الان گفته درست بوده پس دروغگو نیست

ولی یه کوچولو هنوز استرس دارم در موردش حس میکنم از وقتی گفتم کجا و چه رشته ای درس میخونم یه طوری شده نسبت بهم الان گفت میرم ناهار بخورم ته دلم یه جوریه انگار دلش نمیخواست ادامه بده

نمیدونم واقعا

34

نزدیک یک ماهه که امتحان دادیم و یکی از استادا هنوز نمره رو وارد نکرده میخوام ۴ واحد دیگ بردارم و دارم حسابی حرص میخورم!

این هفته بچه ها گفتن کسی نیومده دانشگاه هفته بعد هم یکشنبه نمیرم اگه کلاسا تشکیل شد دوشنبه میرم

امسال پس از مدت ها عید رو میتونم زندگی کنم. چند سال مداوم درگیر کنکور و قبلش هم مدرسه بودم . امسال عید رنگ و بوی دیگه داره برام.

~کاش فرصتی پیش بیاد بتونم باهاش حرف بزنم

33.

من از بچگی با دو تا از دخترهای فامیل همبازی بودم که خواهر بودن یکیش هم سن خودمه و یکیش دو سال کوچیک تر اونی که کوچیکتره ازدواج کرده

از قضا منو خواهر بزرگه هم رشته ای و تو یه دانشگاهیم ولی خب اون یه سال از من جلوتره

از چند سال پیش مامان بزرگشون که فامیل درجه یک ما میشه مدام (س) رو پیشنهاد میداد واسه داداشم و هی ازش تعریف می‌کرد ک همچنان ادامه داره!

چند روز پیش رفتیم خونشون و از زمانیکه نشسته بودیم ازش تعریف می‌کرد و میگفت خونه و ماشین قراره بخرن براش و زمین به نامش زدن و... کلی هم به خودش رسیده بود ( ک قطعا به اصرار خانواده اش بوده)

البته بگم ک دختر خوبیه ولی ما از ابتدایی تا دانشگاه با همیم فقط یه چیز میدونم ک خیلی بی عرضه اس سر یه سری چیزا

قسمت عجیب ماجرا اینه ک داداشم الان اومد و گفت عکس جدید فلانی رو نداری؟ منم گفتم نه

از همه مهم تر اینکه من اصلا دوست ندارم همکلاسی های من بشن زن داداشم همیشه گفتم دور دوستای منو خط بکشین آخه ۱۰ سال اختلاف سنی واقعا زیاده و همین موضوع باعث شده من با دوستای خوبم رابطم قطع شه چون جواب رد دادن یا ما دادیم

بخدا دارم دیوونه میشم دیگ نمیتونم

اگ این موضوع ادامه پیدا کرد واقعا دیگ نمیتونم ادامه بدم و از این شهر میرم میگم یه جا خونه کرایه کنین دانشگاهمم میبرم اونجا و واسه هیچ مراسمی هم نمیام ک همکلاسی هامو نبینم بسکه زجر کشیدم بخاطرشون و قطعا برا هر لباس و رفتارم تو مراسم ها قراره مسخره شم

متاسفانه من خاک بر سر خیلی حساسم و زود به دل میگیرم کلا حرف مردم برام مهمه

32_همچنان ماجرای من و سفر مشهد

همچنان مشهد هستم

با بچه ها رابطه ام بهتر شده ولی حس میکنم بزور دارن تحملم میکنن دوستمم از اینکه منو پیشنهاد داده و آورده قطعا پشیمونه

بعد از شلمچه دبیرستان این دومین سفریه ک تنهایی رفتم ولی اونجا همه رو میشناختم اینجا تنها کسی ک میشناسم همکلاسی دانشگاهمه ک دو ماهه ما با هم دوستیم

این سفر منو بزرگ کرد خیلی شناختم نسبت خودم زیاد شد که باعث تنفرم نسبت به خودم شده

اون روز کم عقلی کردم و تماس گرفتم با مامانم و همه چی رو گفتم و الان کمی پشیمونم و حس بچگی بهم دست داده (پست قبل)

کاش زودتر جمعه عصر بشه ک من رسیده باشم خونه دیگ واقعا تحمل ندارم زندگی برام جهنمه ):

کاش کمی بزرگ شم و کمی اجتماعی تر

31.خواهش میکنم بخونید حالم بده

وای کاش بمیرم اومدم به اصرار دوستم با دانشگاه مشهد بعد دوستم دختر خالش و دختر عمش هم اومدن هر کدوم هم دوستشون هستن بعد اتاق ما دو تا اتاقه سه نفره اس و من و دوستم تک افتادیم منم با هیچکدوم راحت نیستم

داره گریه ام میگیره و میخوام زنگ بزنم خونه و بگم بلیط هواپیما بگیرن ک برگردم حس میکنم همه دارن بهم تیکه میندازن

اگ زنگ بزنم واقعا گریه ام میگیره نیاز به کمک دارم واقعا

30.

فردا قراره از طرف دانشگاه بریم مشهد هنوز نمیدونم چی شد ک تصمیم گرفتم برم واقعا یهویی اتفاق افتاد

راستشو بگم تا امروز ظهر اوکی بودم الان کمی دودلم واسه رفتن حوصله جمع شلوغ رو ندارم

هفته پیش سر یه موضوعی خواهرم گفت دعا کن اتفاق بیوفته مامانم گفت به کی هم داری میگی ک دعا کنه (منظورش این بود ک دعای من گیرا نیست چون نماز نمیخونم!) خیلی دلم گرفت خیلی زیاد

الان ک دارم میرم مشهد حس عجیبی دارم دلم می‌خواد بهش بگم دیدی منم عزیزم ؟ (:

یه سری اتفاق امروز افتاده ک حس میکنم من به درد هیچی نمیخورم یه موجود ابله و بی عرضه ام حس میکنم فقط الکی دارم نفس میکشم

خیلی خسته ام خیلی زیاد بیشتر از همه از خودم

کاش اونی بشه ک میخوام البته اگ به صلاحمه کاش خدا گوشه نگاهی بهم بندازه واقعا حال دلم خوش نیست

29.خاک بر سرم !

یکی از دفتر هام رو گذاشته بودم رو میز بعد بازش کردم دیدم یه جا نوشته بودم در مورد کراشم و خلاصه یه چیزایی نوشته بودم که به تراپیستم بگم بعد دیدم صفحه کناریش خواهرم اومده مطلب نوشته و قطعا دیده اینو

دارم دق میکنم چیزی بروم نیاورده و این بیشتر خجالت زده ام میکنه

28.کاش بمیرم

دارم دیوونه میشم دیگه نمیتونم واقعا

امتحانای به شدت سخت رو عالی دادم ولی این امتحان کوفتی رو ک خیلی بهش امیدوار بودم و گند زدم فک کنم میوفتم واقعا میوفتم

کاش همین الان بمیرم نمیدونم یه جوری تموم شه همه چی

همه بچه ها خوب دادن اکثر دوستام یه کلاس بودن و تقلب کردن میدونن پاس میشن من احمق فقط میوفتم

دیگه دانشگاه نمیرم

الان واقعا نیاز دارم برم خونه و تا صب گریه کنم ولی باید برم خونه خواهرم فردا هم امتحان دارم ولی هیچ توانی واسه خوندن ندارم

27

یکی اینجا خیلی خوشحاله چون سه تا امتحان رو عالی دادهههه (پست قبل) ینی انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده

فردا و پس فردا هم امتحان دارم به شدت خوابم میاد دیشب فقط سه ساعت خوابیدم الان میخوابم‌ وقتی بیدار شدم ادامه ترسو میخونم امتحانم عصره

خدایا شکرت ❤️

26_

دلم گرفته خیلی زیاد

فردا امتحان دارم هیچی ازش نمیفهمم دوستم چند روز پیش با همین استاد همین امتحان رو داشت سوالا رو داده بهم ولی میترسم اینارو نیاره جزوه رو خوندم ولی یادم نمیاد چیزی

پس فردا هم دو تا امتحان سخت دارم بدشانسی با دو تا استاد سختگیر افتادم دوستام همه با یه استاد دیگه دارن و قراره تستی امتحان بگیره من بدبخت یه کتاب گنده رو باید بخونم اونم تشریحی! تازه بلافاصله بعدش هم یه امتحان دیگه دارم اونم فقط من! با یه استاد به شدت بنداز /:

در این حد بگم ک نصف کلاس افتاده های ترم قبل بودن 🚶🏻‍♀️ بدبختی میدونی چیه ؟ این استاده فقط همین ترم این درس و ارائه میده 😊😐

دلم می‌خواد زار بزنم نمیدونم چرا رو مود خوبی نیستم.