فردا قراره از طرف دانشگاه بریم مشهد هنوز نمیدونم چی شد ک تصمیم گرفتم برم واقعا یهویی اتفاق افتاد

راستشو بگم تا امروز ظهر اوکی بودم الان کمی دودلم واسه رفتن حوصله جمع شلوغ رو ندارم

هفته پیش سر یه موضوعی خواهرم گفت دعا کن اتفاق بیوفته مامانم گفت به کی هم داری میگی ک دعا کنه (منظورش این بود ک دعای من گیرا نیست چون نماز نمیخونم!) خیلی دلم گرفت خیلی زیاد

الان ک دارم میرم مشهد حس عجیبی دارم دلم می‌خواد بهش بگم دیدی منم عزیزم ؟ (:

یه سری اتفاق امروز افتاده ک حس میکنم من به درد هیچی نمیخورم یه موجود ابله و بی عرضه ام حس میکنم فقط الکی دارم نفس میکشم

خیلی خسته ام خیلی زیاد بیشتر از همه از خودم

کاش اونی بشه ک میخوام البته اگ به صلاحمه کاش خدا گوشه نگاهی بهم بندازه واقعا حال دلم خوش نیست