این قسمت : مادر!

مامانم امروز خیلی عجیب شده رفتم تو اشپزخونه پیشش بعد گفت بیا میخوام یه چی بگم بهت گفتم بگو گفت خواهرت چند ماه پیش پدر شوهرش در مورد تو گفته بود برا پسرش ( ینی برادر شوهر خواهرم) بعد من به این دلیل و اون دلیل ردش کردم

بعد‌ گفت ، گفتم که بدونی بعد نگی که نگفتی 😐

حالا این بنده خدا فرداشب عقدشه 😐

بعد گفت یکی از خالت چند مدت پیش پرسیده بود راجب تو ک چادریه خالم گفته بود نه بعد گفته بود نماز و روزه میخونه گفته بود اره ک متاسفانه نمیخونم /:

نمیدونم حس میکنم بخاطر اتفاقات این چند روز مامانم حس کرده خیلی ناراحتم در حالیکه من بخاطر چیزای دیگ حالم بد بوده

یه کوچولو خجالت کشیدم راستش ک کار به اینجا کشیده شده

بعد گفتم دلم مسافرت میخواد گفت اگ خانوادگی نرفتیم دوتایی با هم میریم این دیگ واقعا تیر آخر بود! 😐

سندرم انگشت بی قرار

از دست اینستا آدم نمیدونه سر به کدوم بیابون بزاره

همینجور تو اینستا داشتم چرخ میزدم دستم خورد یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم رو فالو کردم!

قصد داشتم نصف فالور هام رو ریمو کنم از پیجم بعد رفتم یکی دیگه هم فالو کردم

بدبختی نمیشه برش داشت میفهمه خیلی بده

شت...!

:))))))))

پدرش فوت کرد...

انقد شوکه ام که نمیدونم چی درسته چی غلط

این چند روز خیلی داغون بودم سر یه سری مسائل الان داغون ترم

بدتر از اون نمیدونم چی باید بهش بگم

داغون اگه قیافه داشت شبیه من بود !

دو هفته پیش نوبت تراپی (مشاوره، روانشناسی) غیر حضوری گرفتم امروز بهم وقت داده بودن بعد یکم کسالت داشتم از‌ اون طرف حس بیچارگی و خاطرات قدیمی و... همه چی بهم فشار آورد و حالم بد شد و کمی هم گریه کردم ! خوابم برد... بیدار شدم دیدم ۳۰ دقیقه از تایم مشاوره ام رفته!

پیام دادم و کلی عذر خواهی کردم بعد حالمو پرسید جریان رو که گفتم چیزی نگفته کاش بگه عیبی نداره وگرنه خودخوری پدرمو در میاره.

فک کن با بدبختی نوبت بگیری ، خداتومن پول بدی ، حالت هم همون روزش بد باشه تازه خواب هم بمونی 😐

الان صد برابر بیشتر حالم بده 😑

۴۷

دارم دق میکنم مامانم خودش یکی که فوت میکنه هر چقدر هم دور‌ باشه مسیرش حتی اگ آشنا نباشه پا میشه میره

اما من بدبخت دو سه ماه پیش مامان یکی از دوستام فوت کرد گفت حوصله ندارم بریم تشیع گفتم باشه داییم تازه فوت کرده بود درگیر اون موضوع بود چیزی نگفتم واسه هفته اش با خواهرم رفتم چون دختر خاله همکارش می‌شد.

بعد بابای دوستم فوت کرده میگه حوصله ندارم واسش بیام ول کن نمیخواد حتی امشب هم نمیریم خونه دوستم با اینکه همسایمونه.

حقیقتا حالم خیلی بده الان میگن چقد بی معرفته نمیدونن که خودم دارم بال بال میزنم از ناراحتی ولی نمیتونم برم

خود مامانم بزور مجبورم کرد استوریش رو ببینم و ریپلای کنم اونجوری میتونستم بگم ندیدم و نمیدونستم

چیکار کنم ای خدا

46

زندگی‌ واقعا به مو بنده...

پدر دوستم جوون بود بنده خدا تصادف کرده و فوت شده از وقتی که استوری دوستمو دیدم حالم یه جوریه. از زمان راهنمایی با هم دوست بودیم نه خیلی نزدیک ولی خوب بودیم از قضا همسایه هستیم .

امشب قراره با مامانم چند دقیقه بریم خونشون و دارم از استرس سکته میکنم یکی دیگه از دوستای مشترکمون که همسایه هست دوباره، دانشگاهه یه جای دور و نمیتونه بیاد اگر اون بود اضطرابم کمتر بود.

الان با مامانمم ولی خب نمیدونم چی بگم خیلی سخته 🥺

45

من هیچ وقت اون دانش آموز محبوب نبودم

هیچ وقت بهترین رفیق نبودم

هیچ وقت نزدیک ترینِ هیچکس نبودم

مرهم بودم ولی مرهمم نبودن

هیچ وقت اون فرد دوست داشتنی نبودم

هیچ وقت آدم امن زندگی هیچکس نبودم

هیچ وقت عزیز کسی نبودم

هیچ وقت بود و نبودم تو زندگی هیچکس مهم نبوده

هیچ وقت باهوش ترین نبودم

هیچ وقت برای کسی خاص نبودم

هیچ وقت برای یکی قشنگترین نبودم

هیچ وقت بهترین امکاناتو نداشتم

هیچ وقت اونی که میخواستم نشده

هیچ وقت بهترین نبودم

تا جایی که یادم میاد همیشه برای همه بودم دلسوزی کردم، اعتماد کردم و ضربه خوردم، برای مشکلاتشون همه خودمو گذاشتم سعی کردم مورد اعتماد باشم، خیانت نکردم، از کسی سو استفاده نکردم، خواستم اگه کسی تو زندگیم تا بوده خاطره خوب از من داشته باشه

ولی همه جا فقط من بودم.....

هیچ وقت نشد بهترین باشم و همیشه معمولی بودم و هستم

من از معمولی بودن خستم و دلم میخواد حداقل یه جا صفت "ترین" داشته باشم.....

44_حماقت

دارم از دست خودم دیوونه میشم

دلم میخواد برگردم به قبل اون ماجرا قبل زمان آشنایی با این آدم

نه که آدم بدی باشه نه اینطور نیست فقط زیادی درگیرش شدم

پدرش به دلیل کرونا بیمارستان بستریه و وضعیت خوبی نداره

مدام این چند روز صبح و شب بهش پیام میدادم و میپرسیدم پدرت چطوره

ولی حس میکنم خیلی حوصله نداره فقط دارم زیادی خودمو کوچیک میکنم امشب بعد از اینکه حالشو پرسیدم گفتم ببخشید ک انقد پیام میدم مدام چند مدت پیامی نمیدم بعد الان نوشته پیامات باعث تسلی خاطره

خیلی احمقم وقتی نمیتونم یه روز هم بدون پیام دادم بهش سر کنم این پیامو دادم

از شما چه پنهون ک الان دلم میخواد با تمام وجود گریه کنم

43

پدرش به علت کرونا بیمارستان بستریه و وضعیت خوبی نداره حقیقتا خیلی ناراحتم لطفا برای بهتر شدن حالش دعا کنید‌ ممنونتون میشم

دلم واسه چت کردن تا دم صبح باهاش تنک شده واقعا هم تنگ شده ):