این قسمت : مادر!
مامانم امروز خیلی عجیب شده رفتم تو اشپزخونه پیشش بعد گفت بیا میخوام یه چی بگم بهت گفتم بگو گفت خواهرت چند ماه پیش پدر شوهرش در مورد تو گفته بود برا پسرش ( ینی برادر شوهر خواهرم) بعد من به این دلیل و اون دلیل ردش کردم
بعد گفت ، گفتم که بدونی بعد نگی که نگفتی 😐
حالا این بنده خدا فرداشب عقدشه 😐
بعد گفت یکی از خالت چند مدت پیش پرسیده بود راجب تو ک چادریه خالم گفته بود نه بعد گفته بود نماز و روزه میخونه گفته بود اره ک متاسفانه نمیخونم /:
نمیدونم حس میکنم بخاطر اتفاقات این چند روز مامانم حس کرده خیلی ناراحتم در حالیکه من بخاطر چیزای دیگ حالم بد بوده
یه کوچولو خجالت کشیدم راستش ک کار به اینجا کشیده شده
بعد گفتم دلم مسافرت میخواد گفت اگ خانوادگی نرفتیم دوتایی با هم میریم این دیگ واقعا تیر آخر بود! 😐