33.
من از بچگی با دو تا از دخترهای فامیل همبازی بودم که خواهر بودن یکیش هم سن خودمه و یکیش دو سال کوچیک تر اونی که کوچیکتره ازدواج کرده
از قضا منو خواهر بزرگه هم رشته ای و تو یه دانشگاهیم ولی خب اون یه سال از من جلوتره
از چند سال پیش مامان بزرگشون که فامیل درجه یک ما میشه مدام (س) رو پیشنهاد میداد واسه داداشم و هی ازش تعریف میکرد ک همچنان ادامه داره!
چند روز پیش رفتیم خونشون و از زمانیکه نشسته بودیم ازش تعریف میکرد و میگفت خونه و ماشین قراره بخرن براش و زمین به نامش زدن و... کلی هم به خودش رسیده بود ( ک قطعا به اصرار خانواده اش بوده)
البته بگم ک دختر خوبیه ولی ما از ابتدایی تا دانشگاه با همیم فقط یه چیز میدونم ک خیلی بی عرضه اس سر یه سری چیزا
قسمت عجیب ماجرا اینه ک داداشم الان اومد و گفت عکس جدید فلانی رو نداری؟ منم گفتم نه
از همه مهم تر اینکه من اصلا دوست ندارم همکلاسی های من بشن زن داداشم همیشه گفتم دور دوستای منو خط بکشین آخه ۱۰ سال اختلاف سنی واقعا زیاده و همین موضوع باعث شده من با دوستای خوبم رابطم قطع شه چون جواب رد دادن یا ما دادیم
بخدا دارم دیوونه میشم دیگ نمیتونم
اگ این موضوع ادامه پیدا کرد واقعا دیگ نمیتونم ادامه بدم و از این شهر میرم میگم یه جا خونه کرایه کنین دانشگاهمم میبرم اونجا و واسه هیچ مراسمی هم نمیام ک همکلاسی هامو نبینم بسکه زجر کشیدم بخاطرشون و قطعا برا هر لباس و رفتارم تو مراسم ها قراره مسخره شم
متاسفانه من خاک بر سر خیلی حساسم و زود به دل میگیرم کلا حرف مردم برام مهمه