به قول شاعر:

از تو چه پنهان عاشقت بودم

از دل نه از سلول سلولم

با تو جهانم تازه تر میشد

از روزهای طبق معمولم

نمیدونم چیکار کنم انگار دارم خفه میشم

مجبور شدم انفالو و ریمو کنم چون دیگه در توانم نبود تحمل این حسی که معلوم نبود چیه.

۱۱ روز میشه که دیگه هیچی ما رو بهم وصل نمیکنه.

وقتایی که دلم براش تنگ میشد استوری میذاشتم و دلخوش بودم به همون سین زدنش. میدونم شاید عجیب و خنده دار باشه ولی همون برام کافی بود ولی امان از وقتی که اون استوری میذاشت ، دل و رودم بهم میریخت قبل از دیدنش که ای وای یعنی چی گذاشته! بعدشم شروع میکردم به تحلیل استوریش که یعنی منظور و هدفش چی بوده! اشکم در میومد!

الان که دلم براش تنگ شده نمیفهمم چه غلطی کنم ، اصلا نمیفهمم اونم دلش برام تنگ شده یا نه ، اصلا نمیدونم حتی منو یادشه یا اصلا براش مهم نیست که دیگه نیستم.

راستش هر روز و هر لحظه دارم فکر میکنم کااااااااش یهویی یه جا همو ببینیم ، کاش کاش کاش اتفاق بیوفته یا حتی بیاد بهم پیام بده!

البته میدونم که این اواخر اصلا براش مهم نبودم و نیستم.

یعنی چقدر میگذره ک دیگه نسبت بهش بی تفاوت بشم؟ نکنه هیچوقت نشه...!