غلبه بر ترس
امروز صبح با گلو درد و بدن درد بیدار شدم. رفتم دانشگاه کلاس صبح رو رفتم ولی دو تا عصری رو نتونستم داشتم میمردم از درد. کلاس ساعت ۲ رو رفتم ولی به استاد گفتم حالم خوب نیست و رفتم تو نمازخونه دراز کشیدم به کلکسیون بیماریم تب و لرز هم اضافه شده بود!
دیگ اسنپ گرفتم و برای اولین بار تنهایی رفتم دکتر (شاید خنده دار باشه ولی من تا حالا جرات تنهایی دکتر رفتن رو نداشتم 😂) و گفتم دیگ باید بزرگ شم! یه سرم هم نوش جان کردم و برگشتم خونه
ولی متاسفانه اسم بیمه رو یادم نبود و آزاد حساب کردن /:
تزریقاتیه یه آقایی بود با خنده گفت ولی خدایی ۲۱۴ تومن درد داره چرا بیمه نگفتی گفتم نمیدونستم چیه (بعد یادم افتاد ولی اون لحظه یادم نبود) دیگ بنده خدا تو آشغالا دنبال قبض گشت و مهر زد و بهم داد گفت اینو ببر
یه آقای دیگ اومد سرم رو وصل کنه هر کاری میکرد رگم پیدا نمیشد دیگ به اون آقاهه گفت و خیلی خوب رگ گرفت ک باز دمش گرم خدا خیرش بده
ولی برای من ک استرسی ام پیشرفت خوبی بود امروز
حالمم شکر خدا بهتره