دیروز صبح رفتم دندونمو کشیدم خیلی استرس داشتم چون عفونت داشت میترسیدم بی حس نشه که خداروشکر شد ولی خب ریشه هاش خیلی بزرگ بودن پدرم در اومد تا درش آورد وقتی اومدم خونه پانسمانشو عوض کنم یهو چشمم به جاش خورد دیدم مثل چاه به اندازه یه بند انگشت خالیه فشارم افتاد تا شب حالم هم از نظر روحی و هم جسمی بد بود! ولی الان خداروشکر بهترم و دارم آماده میشم یه چند روز سفر کوتاه بریم .

*جمعه بود که بهش پیام دادم و کمی صحبت کردیم ولی پشیمونم اخه وقتی اون پیام نمیده و اشتیاقی برای مکالمه نداره من چرا خودمو کوچیک میکنم و هی پیام میدم؟ همون روز بهش گفتم که چقد دندونم درد میکنه و شدید عفونت داره ولی تو این چند روز حتی یه پیام بهم نداد حالمو بپرسه منی که حتی میگفت عموم مریضه پیام میدادم حال عموشو میپرسیدم!

مشکل از اون نیستا مشکل منم که توقع دارم از بقیه. فقط نمیدونم چجوری خودمو قانع کنم خبری ازش نگیرم تنها راه اینه ک از همه جا پاکش کنم که خجالت میکشم اخه چیزی بینمون نیست و آنچنان مکالمه ای نداریم فقط من این وسط دارم خودمو نابود میکنم .