دیشب دختر عمو تماس گرفت گفت بریم یه دوری بزنیم؟ گفتم بریم... مامانش و ابجی کوچیکه اش هم اومدن دیگه تو مسیر کلی گفتیم و خندیدیم خوش گذشت. وقتی برگشتیم یه گربه اون طرفا بود که بهش سلام کردیم دیگه ول نکرد مارو! من فوبیا ندارم ولی اگه بهم بچسبن راستش میترسم...! خونمون رو به روی هم دیگه است اونا ساختمون رو به روی ما زندگی میکنن هر کی داشت میرفت خونه که گربه دنبال من افتاد و قشنگ چسبیده بود بهم منم ترسیدم و فرار کردم رفتم پیششون همه مرده بودیم از خنده 😂🤦🏻‍♀️ هر کاری میکردن گربه خودشو به من و در حیاط میچسبوند دیگه با بدبختی دورش کردیم من درو باز کردم رفتم اونا هم بدو بدو رفتن (واقعا گربه عجیب و لوسی بود)

از بد شانسی همسایه کناریمون هم بیرون بود و داشت میرفت خونه و منو تو اون وضعیت فرار دید واقعا دست خودم نبود گربهه ترسناک بود و اصلا عادی نبود 😅😬

یه چند روزه درگیر خوندن یه رمان شدم که چندان هم قوی نیست ولی نتونستم بیخیالش بشم و دارم کور میشم رسما!

سریالی که منتظرش بودم هم تا چند ساعت دیگه میاد اونم میخوام ببینم و میدونم تا فردا رسما کور شدم (دور از جونم)😪