دیشب خانواده پدری دعوت بودیم باغ عموم ، واقعا خوش گذشت.

اخرای دورهمی بود که زن عموم گفت دانشگاه تموم کردی؟ گفتم اره گفت پس آشپزی رو دستت بگیر تا مامانت استراحت کنه من خندیدم و بحث دیگه ای باز شد من تقریبا نزدیک دو تا زن عمو هام نشسته بودم ک اون یکی بهش گفت میره سر کار ، زن عموم گفت جدی؟ کجا؟ که عروسش گفت نه نمیره من که خودمو به کوچه علی چپ زده بودم برگشتم سمتشون و گفتم اره گفتم نمیام و انصراف دادم. دیگ بقیه صحبت ها ک چرا نمیری و توضیحات من و بقیه داستان...

خیلی حس بدی بود! اینکه همه روم حساب دیگه ای کرده بودن و من خراب کردم... پشیمون نیستم چون الان حالم بهتره و آرامشم از همه چی بیشتر برام اولویت داره...!

وقتی هم رفتم عمو بزرگه کلی تحویلم گرفت و گفت کجایی سراغی از ما نمیگیری عمو کوچیکه گفت سراغ از کی میگیره که از شما بگیره؟

و من؟ ترکیبی از شرم و شادی بودم! اینکه بود و نبود من برای یه عده اهمیت داره.

فارغ از این صحبت ها من عمو هام و قد یه دنیا دوست دارم (:

یه سری چیزا تو سرمه برای کار که حتما میرم دنبالشون و تا ماه دیگه شاغل میشم قول میدم به خودم 😉

یه پادکست میخوام معرفی کنم و دوست دارم همه گوش کنن چون واقعا قشنگ و اموزنده است. البته قدیمیه ممکنه شنیده باشید ، من خودم به شخصه امروز بار سوم بود که گوش میکردم ، سالی یک بار میرم سراغش که برام یادآوری بشه.

پادکست رادیو راه فصل اول قسمت اول با موضوع (عشق)

اگر دوست داشتین نظرتون رو در موردش بدید چه ناشناس چه شناس! (: