داشتم میچرخیدم تو وبلاگ های بروز شده یه پست دیدم بنظرم جالب بود و نشستم با خودم فکر کردم...

یادمه بچه که بودم چون ته تغاری خونه بودم و همبازی نداشتم از اونجایی که خونمون نزدیک مدرسه ابتدایی بود و یه شیفت پسرونه بود و شیفت بعد دخترونه ، سر تایم مشخص میرفتم در حیاط و به بچه ها نگاه میکردم...

شاید من از معدود بچه هایی بودم که وقتی رفتم پیش دبستانی اصلا گریه نکردم و خیلی هم ذوق زده بودم...

از بچه هایی بودم که همیشه اولین نفری بودم که با دانش اموز تازه وارد کلاس دوست میشدم...!

از اون بچه هایی بودم که وقتی میرفتم خونه بقیه با عروسکاشون بازی میکردم گریه نمیکردم و نمیگفتم میخوام با خودم ببرمشون و متنفر بودم از کسایی که میومدن خونمون و با گریه قصد داشتن عروسکامو ببرن (:

تا دبستان همه چی خوب بود و چون درک درستی از زندگی نداشتم حسابی خوش به حالم بود!

و خب راستش اون دختر کوچولو فکرش رو نمیکرد ۱۰ سال بعد چه سرنوشتی پیدا میکنه... چه روزایی رو قراره پشت سر بزاره... چه شبایی رو به فکر اینکه آیا فردا صبح رو میبینم؟ بگذرونه...

چه آرزوهایی داشتم و چی شد...

اصلا چی شد که این اتفاقا افتاد؟

باورم نمیشه! انگار همش یه خواب بوده...

......................

اصلا از تدریس کردن خوشم نمیاد و بهم استرس و تنش زیادی وارد میکنه حیف جزوه ای که نوشتم وگرنه میگفتم من نمیتونم بیام...

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ، از شدت استرس و فکر و خیال شبا کابوس میبینم و خیلی شرایطم سخت شده...