گریه سهم دل تنگه…
همه چیز از شب عقد پسر خالم شروع شد ک ارایشگاه گند زد به میکاپم و عملا عین جن شده بودم! همه از قیافه من پشماشون ریخته بود و من همون یه ذره اعتماد به نفسی هم ک داشتم نابود شد رفت...
قرار بود عصر کل فامیل جمع بشن باغ عموم ولی من به بهونه اینکه تا دیروقت دانشگاه دارم نرفتم ، و چیکار کردم؟ به محض اینکه رسیدم خونه عین ابر بهار شروع کردم کریه کردن ، ولی راستش هنوز سبک نشدم و بین خودمون باشه کلی هم از خدا گله کردم و راستش قهرم باهاش...
حالا مامانم اینا اومدن خونه و گفت ک همه بودن و حسابی خوش گذشته و غم عالم باز ریخته شده تو دلم...
باید برم برا یه راند گریه دیگ ):
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 23:54 توسط Unknown
|