روز شلوغ
امروز روز شلوغی بود و حقیقتا برای منِ درونگرا و شاید از نظر بقیه یه جورایی گوشه گیر روز عجیبی بود!
صبح رفتیم خونه مادربزرگ و ناهار اونجا بودیم ، که دوستم پیامک داد ک خودم میام دنبالت بریم خونه اون یکی دوستم. (پست قبل)
حقیقتا دلم نمیخواست برم چون باهاشون خیلی راحت نبودم...
اوایلش هم خیلی معذب بودم ولی خب هی گفتم میگذره ، میگذره و گذشت!
خدایی خوش گذشت ، بنده خدا بردمون بیرون و مهمونمون هم کرد ، شبم با (ز) پیاده برگشتیم خونه.
شبم اومدم خونه دیدم عموم اینا خونمونن و دوباره یه کوچولو پیش اونام شام خوردم (((:
راستشو بخوام بگم خوش گذشتاااااااا ولی دیگ دلم نمیخواد تکرار شه ، حالا منم جو گرفت گفتم دفعه بعد خونه ما! خو اخه احمق این چه حرفی بود؟؟؟
نمیدونم بقیه هم مثل منن ک نسبت به بقیه وایب مثبت و منفی میگیرن یا فقط منم...! حس میکنم خیلی جو سنگین بود امروز و وایبم نسبت به امروز و بچه ها منفی بود...
خوشحالم ک گذشت...