رفیقای قدیمی
چند مدت پیش یکی از همکلاسی های دوران مدرسه ( هم دبستان ، راهنمایی و دبیرستان) که همسایه کوچه پشتیمون هست رو اتفاقی دیدم.
گفت چرا نمیای سر بزنی و خبری ازت نیست و این حرفا...
بعد حدود ۱۰ روز پیش یکی از دوستای مشترکمون که با اون دوستم صمیمیه اینستا پیام داد و کمی صحبت کردیم بعد گفت بیا یه روز بریم خونه ( ز (همون همسایمون )) گفتم باشه ما ک فعلا قراره مهمون بیاد هر موقع رفتن خبر میدم. حالا خیلی هم من باهاشون صمیمی نیستم و حال نمیکنم ولی باز با (ف) راحت ترم.
خلاصه ک مهمونای ما هم اومدن از دو استان متفاوت و تعدادشون هم ماشالله خیلی زیاد بود و خدایی دهنمون سرویس شد (((:
دیشب پیام دادم به (ف) ک من اوکی ام بریم خونشون ، حالا قرار شد فردا عصر بریم اونجا. فردا ناهار هم خونه مامان بزرگم دعوتیم و باید زود برگردم خونه که به موقع برسم.
حالا من از صبح نشستم دست به دعا ک خدایااااااا خودشون خبر بدن ک فعلا کنسل شده! اصلا حوصله ندارم برم! ولی نمیتونم خودم کنسل کنم چون چند بار اینکارو کردم! بعد حالا من همین دیروز داشتم به خانواده میگفتم ک بابا مردیم تو خونه پاشیم بریم یه دوری بزنیم...! ((:
کاش هر کی این پست رو میبینه یه دعا برا من بکنه بلکه فرجی شد کنسل بشه 🥲😅