تولدِ عیدِ شما مبارک
دیروز صبح رفتم ارایشگاه کنار خونمون یه دختر دبیرستانی همه کارا رو انجام میداد و بهم پیشنهاد داد ک برم یه حرفه یاد بگیرم برم پیشش کار کنم دختره همسایمون هم هست و کلی در مورد مدرسه اش باهم حرف زدیم (((:
بعدش هم رفتم یه لباسی که نیاز داشتم گرفتم (با اینکه خوشگله ولی به لباس عیدم نمیاد اینو بعد متوجه شدم /: ) و رفتم پیش خیاط ک دامنم رو اگ میشه در حد ۱۰ سانت بهش اضافه کنه ک خدایی خوب و تمیز درش آورده بود ، این خیاط مامان دوستم بود و من هر سری ک رفتم اونجا اینا یه ایراد از من گرفتن و گند زدن به اعتماد به نفسم /:
شبش هم انقد خسته بودم ک بیهوش شدم.
امروز صبح با یه حال بد بیدار شدم ، و بعله pms لعنتی اولین نفری بود ک اومد عید دیدنی... تا همین الان با کلی قرص سر پام.
نمیدونم بقیه چیکار میکنن ک هیچ دردی ندارن واقعا بنده های برگزیده خدان ، انگار فقط منم ک از چند روز قبل تا دم مرگ میرم و بر میگردم...
پارسال یادمه شب قبل از تحویل سال سر یه موضوع مسخره انقد ناراحت بودم و گریه کردم ، فرداش هم با وجود اینکه بیدار بودم نرفتم پیش بقیه ! و باز زیر پتو کلی اشک ریختم (بخدا ک حیف اون اشکا) ولی در عوض امسال سعی کردم شاد باشم و پارسال رو جبران کنم.