شروعی دوباره
فردا کلاسای ترم آخرم شروع میشه ، باورم نمیشه که ترم آخره... راستش خوشحالم ولی ناراحتم هستم.
از یه طرف دیگه استرس فردا رو دارم نمیدونم چرا بیخودی دلشوره گرفتم شایدم چون فردا ظهر باید برم و هنوز وسایلم رو آماده نکردم!
یا شایدم چون دوباره میخوام برم مزاحم خواهرم بشم!
یا شایدم نگران دیدن دوبارهی یه سری از بچه هام!
یا شایدم...
امیدوارم فردا همه چی خوب پیش بره.
دقیقا همین چند دقیقه پیش با دیدن یه چیزی یاد این افتادم ک دقیقا دو سال پیش توی همچین روزی با یه بنده خدایی آشنا شدم که تقریبا یک سال و نیم به شکل افتضاحی ادامه داشت... مدتیه که دیگه تمومه و هیییییچ ارتباطی نداریم ، این برام عجیب بود که اصلا یادم نبود! نه اینکه به یادش نیوفتما...! اگه بگم بهش فکر نمیکنم دروغ گفتم ولی خب دیگ مثل قبل نیستم و دارم میپذیرم و خیلی از این بابت خوشحال و شکرگذارم.