یک سال بعد…
مینویسم واسه سال دیگه این موقع که بیام و بخونمش به امید اینکه اون موقع حالم خوب شده باشه و دغدغه های الانو نداشته باشم...
حس میکنم تنهام ، حس میکنم از همه دورم ، هیشکی و ندارم...
وقتی حالم بده کسی نیست منو به زندگی برگردونه ، با خانواده ام خوبم دوستام هستن ولی آدمایی نیستن که بتونم از حالِ بدم بهشون بگم.
یادمه پارسال سر یکی از کلاسا استادمون گفت اگر نصف شب حالتون بد باشه ، به چند نفر میتونین زنگ بزنین و مطمئن هستین که میاد کمکتون؟ اون موقع شاید ۱۰ نفر آدم تو ذهنم اومد... بعد گفت هر چقد تعداد آدمایی که تو ذهنتونه بیشتر باشه سلامت روان بهتری دارین !
الان ؟ حقیقتا اگر در حال مرگ هم باشم دوست ندارم حتی از خانوادم کمک بخوام . نه اینکه ازشون بدی دیده باشم یا اینکه بگم کمکم نمیکنن و اهمیت نمیدن اتفاقا کاملا برعکس ، فقط دلم نمیخواد کسی بهم کمک کنه و آویزون و محتاج بقیه باشم.
دلم میخواد برم یه جایی مثلا یه خوابگاه ولی با این تفاوت که فقط خودم تو اتاق باشم ، تنهایِ تنهایِ تنها! هییییچ آدم آشنایی نباشه!
چند مدت پیش تو یوتیوب یکی که همیشه ویدیو هاشو میدیدم یه ویدیو گذاشت و گفت دلیل اینکه من کارشناسی و ارشدم رو تو یکی بهترین دانشگاه های تهران گرفتم این بود که فکر میکردم خیلی زشتم و میخواستم با رتبه خوب و دانشگاه خوب اینو پنهان کنم! این ویدیو تماااااااام اون سالها و حال بد منو دوباره بهم یادآوری کرد.
منم به همین دلیل چند سال پشت کنکور موندم و نتیجه خوب نشد ناچار رفتم یه رشته و دانشگاهی که علاقه نداشتم و تازه پذیرفتمشون که اوکی اینم بخشی از زندگیته و امسال تموم میشه میره ولی ته دلم حالم خوش نیست چندین ساله که حالم خوش نیست.
الان ک فکر میکنم همون بهتر که تموم شد اون لیاقتش از من خیلی بیشتر بود.
فکر میکردم با نوشتن این مطالب پراکنده آروم میشم ولی نشدم و دلم میخواد هنوز بنویسم ولی کافیه . امیدوارم سال دیگه این موقع حالت بهتر شده باشه دختر و انقد خودتو عذاب ندی.